در تاریکی شب تهران دختری زیبا و دلربا با چشمانی شهلا به دنبال لذتی بی حد بود در قلب پایتخت زمزمه هایی از دیدارهای پنهانی به گوش میرسید او میدانست که باید قدمی جسورانه بردارد تا به آرامش خود برسد راهنمای پنهان با آوایی آرامش بخش مسیر را به او نشان میداد هر لحظه او را به اوج لذت نزدیکتر میکرد تهران شاهد دیداری پنهانی بود که در سکوتی عمیق شکل میگرفت لبها به هم میرسید و شعله ای از هوس زبانه میکشید این دیدار فراتر از تصور بود آرامش مطلق او را فرا میگرفت هر دم شیرین تر میشد خیالها به واقعیت میپیوست دیدار پنهان تهران برای او فصلی جدید را گشود تجربه به او آموخته بود که راه بازگشتی در کار نیست بدنش میلرزید در دنیای خود هوسی بی پایان او را به عمق لذت میکشید این یک راز بود که به واقعیت تبدیل شد و او غرق شد در دنیای لذت ذهنش خالی شد از هر دغدغه ای هیچ چیز دیگر اهمیت نداشت جز این لحظه عطر شهوت در او را احاطه کرده بود شادی بی حد در چشمانش موج میزد او دیگر میدانست که این تازه شروع بود شماره خاله به او راه را نشان داده بود تا به خواسته اش برسد